تبليغاتX
مغولستان خارجی

مغولستان خارجی

روزهایی که حرفی نیست ، در مغولستان خارجی...

1- در زندگی زخمهایی ست...بله ، زخم هایی ست که دقیقا مثل خوره روح آدم را میخورد. می خورد و تحلیل میبرد. زخمهایی که هیچ وقت خوب نمی شوند. و مثل یک کوله بار سنگین بر روی دوشت میمانند تا زمانی که بمیری و بر زمینش بگذاری.

آری ... در زندگی زخمهایی ست. از جنس زخمهایی وطنی و نژادی. از جنس زخمهای جنسیتی. از جنس آپارتاید. از جنس جان دادن دوستی در میان دستانت. از جنس خاک کردن عزیزی در میانه ی شب. از جنس دویدن و دویدن و نرسیدن. آخ...

در زندگی زخم ها...

2- من از قحطی و گرسنگی و فقر و خشونت و ... میترسم. این را هم به ترسهایم اضافه کن. 

خوب شد؟ راحت شدی حالا؟؟

3- هر چه بیشتر بدتر میشود، من بیشتر از رفتن پشیمان میشوم!

4- دلم میخواهد بگویم از بلاگ هایی که کشف میکنم و میخوانمشان و لذت میبرم. اصلا حظ میکنم. عشق میکنم. میبینم هم نسلانی دارم که حرف من را میزنند. مثل من فکر میکنند. دردشان مشترک است با من. این خودش آدم را امیدوار میکند. که مثلا شاید یکی هم اینجا را میخواند و پیش خودش مثل من خوشحال میشود. توی قلبش گرم میشود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 21:13  توسط پردیس  | 

1- "میلورد" پیاف را میگذارم، راه میافتم توی اتاق برای خودم فیلم سیاه و سفید میشوم. اصلا بد جوری توی جو سینما و اینها قرار گرفته ام. "اکتور" میشوم. آخر من خیلی یواشکی عاشق آن ابرو ی کج "ژان دو ژاردن" شدم. تقصیر من نبود. پیش آمد.

2- الان مثلا چندین هفته است راه افتادیم- من و چند تا از بچه ها- دنبال کارهای الکی.می خواهیم یکی از استادها که از قضا معلم خوبی ست ( خوب چیزی ست!) را از "تصفیه" نجات دهیم. نه! اشتباه نکنید مسئله به هیچ وجه سیاسی نیست. یک داستان کاملا داخلی ست. صنفی. دعوای نان. بزرگتر و کوچکتری. کله گنده های بخش احساس کرده اند کم کم است که باید جور و پلاسشان را جمع کنند. ولی هنوز یک جورهایی آمادگی روحی اش را ندارند! به هر حال این معلم خوب ما هم در حقشان کم نگذاشته احتمالا. 

بگذریم اینها حاشیه است. مهم حال خوش من است در این ماجرا. یک جور نا جوری از خودم راضی ام. همچین خوشم. احساس "مهمی" میکنم. اینکه دارم "کاری" میکنم. اصلا مهم نیست نتیجه میدهد؛ نمیدهد؛ چه فرقی میکند؟ من کاری که از دستم بر می آید را میکنم. مهم تر از آن میدانی چیست؟ این است که راه و روش، نتیجه گیری ها، کلا پروسه ی "حل مسئله" ی ما، دیگر مثل بچه ها نیست. دیگر قضاوتهای زودرس، نتیجه گیری غلط، دیدگاه نادرست، کمتر - نه که اصلا- در کارمان هست. دیگر پخته شدیم در این حرارت. این همه بیهوده بر ما نگذشت. بیخودی نبود این همه. ما حداقل کمی بزرگ شدیم.

3- اصلا نمیخواهم روده درازی و فلسفه بافی کنم. کار فراهانی آنقدر هم سرنوشت ساز نبود که این همه جدی گرفته شود.

کم کم باید یاد بگیریم که اولویت بندی کنیم. اهمیت ها را تشخیص دهیم.

 من این همه را از همین رشته ی- آش(!)- تحصیلی عزیز و پر بارم آموختم. در علم پزشکی فرایندی ست به نام "تریاژ". یعنی مریضی که آنفارکتوس قلبی کرده، ناخن انگشت کوچک پای راستش را نمیگیرند. اول اکسیژن میدهند طرف اکسپایر نشود. بعله و اینها!

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 21:16  توسط پردیس  | 

یادم باشد مشق شبم را یادم نرود. 

راستی چه میشود که هی یادم میرود؟ چه میشود که من هی میافتم در دام خود آزاری- اینکه همه کاری که میکنم باید عالی باشد. پرفکت باشد؟ 

یادم باشد برای خودم مشق کنم:" که هنوز راه درازی ست که "باید" طی شود. پس روزها را برای خودشان زندگی کنم و یادم بماند که رنج امروز برای امروز کافی ست. 

این روزها اعتماد به نفسم-دوباره؟- بدجوری تحلیل رفته. احساس بیکفایتی میکنم. تازگی فهمیده ام اینهمه دغدغه ی من برای پیدا کردن عیب وایراد و زخمی کردن خودم با آنها این است که اصولا کار یگری ندارم. زندگی ام بد جوری تک بعدی ست. هر جا میروم با هرکسی که حرف میزنم لااقل دو سه تا چلنج* اساسی در زندگی اش هست که هی اینها را با هم سوییچ میکند و در هر مرحله حواسش به همان مرحله است. پس این جوری به مرحله ی خودزنی نمی رسد. مثل من که درگیری ام با خودم اینقدر تابلو است که گاهی لکنت زبان میگیرم.

باور کنید من در بیست و سه سالگی وقتی حرف میزنم گاهی زبانم نمیچرخد . مثل بچه های خجالتی و عصبی زبانم میگیرد.

این ناراحتم میکند. اینکه من از خودم مطمئن نیستم هنوز . از اینکه حرفی که میزنم کاری که میکنم درست است. من هنوز مطمئن نیستم. این را بد جوری بروز میدهم. جوری که استادجراحی برگردد بگوید :"دکتر جان توانایی روحی و جسمی اش را داری؟"

بعد من مثل بیماران فلج مغزی لبخند کجی بزنم و بگم: "بله آقای دکتر!"

و تابلو باشد که خودم هم نمیدانم!

*فک و فایل، دوست و آشنا، دوست و ... از آن جمله چلنج ها باشد که شکر خدا نداریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 20:15  توسط پردیس  | 

اولا من آدم معمولی هستم. خیلی معمولی. از همان ها یی که هیچ فرقی با هیچ کس دیگری ندارد. هر روز از کنارت رد می شوند. 

آدم معمولی؛ که با روزمره گی یکی شده، هیچ تلاشی برای نامعمولی(!) * شدن نمیکند. دوست دارد معمولی زندگی کند. معمولی بمیرد.

آدم معمولی هستم. معمولی راه میروم. معمولی میخورم. معمولی میخوابم. وزن وقدم معمولی ست. قیافه ام معمولی ست .

آدم معمولی هستم. بسی خوشحال از معمولی بودنم. اینکه گم میشوم در تمام آدمهای معمولی دیگر که سعی میکنند بد جوری خاص باشند.

 در میان تمام معمولی بودنم؛ در دنیای ذهنی خودم آلیسی هستم در سرزمین عجایب. 

آلیس پنهان درونم را دوست دارم. سلایقم (؟)بدجوری نا معمولی ست. ولی خب از آنجا که کلیتم معمولی ست؛ هیچ کس علاقه ای به کشف من و سلایقم ندارد. حتی شک هم نمیکنند.  پس از اون لحاظ خیالم راحت راحت است.

روزهایم معمولی میگذرند. گاهی با حسرت؛ گاهی با شادی. و میدانم یک روزی خیلی معمولی خواهم مرد. 

3روز بعدش هیچ کس من را یادش نخواهد آمد. از بس معمولی بودم.


* همین. نامعمولی ! نه هیچ کلمه ی دیگری.

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 10:45  توسط پردیس  | 

این روزها گاهی یک حس خوب تازه ای می آید سراغم. خیلی کم پیداست این حسم ولی وقتی می آید ؛ از خودم راضی ام.

 یک حسی که بهم احساس بزرگ شدگی میدهد. که فکر میکنم دارم دنیا را در سخت ترین و خطیر ترین لحظاتش زندگی میکنم. وقتی یاد دو سال و نیم گذشته میافتم، که چه گذشت بر منِ جمعی ام. وقتی یاد خرداد پارسال میافتم که چه روزهای سختی بود که گریه امانم نمی داد. آن روز که با چه حالی راهی خانه ی گیشا شدم و لحظه ی آخر که از خانه بیرون می آمدم دستم را کشیدم رو نقاشی روی دیوار و باهاش خداحافظی کردم.

 احساس میکنم بزرگ شدم. پوستم بد جوری توی این مدت کلفت شده است. زخم هایم حالا خوب شده - نشده؛ جایشان بدجوری توی چشم میزند. تو گویی اسکار فیس. حالا دیگر میتوانم یک لبخند تلخی بزنم و سکوت کنم. حالا دیگر میتوانم قضاوت نکنم. میتوانم بگذرم. میتوانم فراموش کنم.

حالا این دردها و تجربه ها اصلا لازم نیست به درد هیچ بنی بشری از این نسل - یا هر نسل دیگری بخورد. من چشم دوخته ام به راهی که بی صبرانه؛ و تو تمام هجاهایش را با تشدید بخوان؛ ب ی ص ب ر ا ن ه منتظر آمدنش هستم. که من میدانم چه در انتظارم است. که تمام این زخم ها مرا کنده است از تمام آن چیزی که خوب و زیبا و آسان است. هپی اندینگ تمام آدمهای مثل من است. و من اصلا آدم هپی اندینگ نیستم. من آدم" غر زدن"؛" فحش دادن"؛ و "تاب آوردن سخت ترین دردهام". دردهایی که توی ذهن خودم تاب آوردنشان معجزه ای ست. اصلا اهمیت ندارد که کسی بخندد به دغدغه هایم. مهم این است که برای من تاب آوردن این همه، مساوی بود با ایستادن. مساوی سکوت کردن. مساوی عبور کردن. و این خوشحالم میکند و نوید میدهد روزهایی سخت تر و طاقت فرسا تر را که من باز هم تاب می آورم. 

می ایستم. نگاه میکنم. غر میزنم. غر میزنم. سکوت میکنم. عبور میکنم.

از خودم راضی ام.

*ا.بامداد


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 19:18  توسط پردیس  | 

برخی آدمها پیچیده اند. همین جوری الکی. هر چیز ساده و بی اهمیتی را بی دلیل پیچیده و حال به هم زن میکنند. دراما کوئیین.

برخی آدمها با خودشان درگیرند. یعنی هی به خودشان گیر میدهند . هی با خودشان مرور میکنند:"چی شد؟ چرا من اینو گفتم؟ چرا اون اینو گفت؟ چرا اینجوری شد؟"

برخی آدمها یک سره در حال زیر و رو کردن اتفاقات مربوط و نا مربوط دور و بر هستند. یعنی اصلا دست بر نمیدارند. همش پی این هستند که اخبار را دنبال کنند و ماشالاه این روزها خبر خوب هم که نداریم. بعد هی همش را غصه کنند، فرو کنند تو چشم خودشان و بقیه.

برخی آدمها اعتماد به نفس دارند در حد ته سوزن ته گرد.

برخی آدمها اصلا به وجود آمده اند هی شخصیت خودشان را لگد مال کنند. همین جوری دور همی.

آری...

برخی آدمها....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 10:23  توسط پردیس  | 

بله ... این طوری ست که ما همیشه ی همیشه از وقتی به یادمان میاید هی " از " همه چیز فرار کردیم. بله آقا بله... این هم از همان موارد قابل توجه ماست. همین الانم که الان است داریم فرار می کنیم. 

خودمانیم دیگر ، غریبه که نیست. ما داریم فرار میکنیم از هر آنچه این جا هست و نمی توانیم تغییرش دهیم. یعنی تا حدودی میشود گفت کلا داریم از همه چیز فرار می گنیم دیگر.

از مادرمان؛ دوستانمان؛ فامیلمان؛ دور و بری ها؛ شهرمان؛ رئیس جمهورمان، کشورمان و الی آخر. 

این گونه است که حالا حالا ها ما باید فرار کنیم. و بیشتر از همه از خودمان!!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 22:36  توسط پردیس  | 

امروز یکی از بچه ها به من گفت: ( حالا تصور کن دهانش پر از تف و خون است! ) 

خاله اسمت چیه؟

گفتم اسمم پردیسه خاله!

بعد همین جور با یک مهری توی صداش گفت: چه اسم قشنگی داری...



و من دیوانه ی بچه هام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 19:18  توسط پردیس  | 

الف.سخت شده . حالا دیگر مدتی ست همه چیز سخت شده. ولی میدانی، آدمی هرچقدر هم عقب گرد داشته باشد، هیچ وقت نمیتواند آن چیزی شود که قبلا بود. تمام تجربیات و آموخته ها- هر چقدر هم که سفت در برابرشان بایستی- باز کار خودشان را میکنند. آنها تو را عوض خواهند کرد. چه بخواهی چه نه.

 و من خوشحالم که عوض می شوم. 

اما این جنگ با خود، این مبارزه ی بی پایان، خسته کننده میشود گاهی. اصطکاکش بالاست. داغ میکنم بعضی وقتها. اما چه میشود کرد. زندگی، میدان تصمیم گیری هاست و ایستادن پای همان تصمیم ها.

 بله ... دنیای آدم بزرگ ها یک همچون جایی ست. 

ب.من کلا آدم خصوصیی هستم. یعنی این حصار گنده که بعضی ها دارند؛ من هم یکی کلفتش را دارم. خیلی پابلیک نمیشوم هیچ وقت. به سختی گاهی بعضی اطلاعات را به صورت قطره ای بروز میدهم. گاهی حتی اطلاعات غلط هم وسطش قاتی میکنم که طرف کلا تصویر درستی از من نداشته باشد.

 همین کلا. خواستم بگویم همچون آدمی ام من. هیچ قصدی هم ندارم ها. فکر کنم ترس از قضاوت شدن است که باز خودش را یه جوری نشان میدهد. حالا تو میگویی اگر من محیطم عوض شود-جوری که قضات کم شوند- خودم هم عوض میشوم؟ بعید میدانم.


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 12:47  توسط پردیس  | 

یک.عکسش را که توی قاب تلویزیون دیدم تعجب کردم. یعنی انتظار نداشتم یک روزی توی تلویزیون ببینمش. بعد انگار آپارات را روشن کرده باشند؛ تصاویر مثل عکس های قدیمی از جلوی چشمانم عبور کردند. چند سال پیش بود. نه خیلی دور نه خیلی نزدیک. ولی من به کل از یادم رفته بود حس آن روزهایم را. خیلی بچه نبودم آن روزها. اما با الانم خیلی فاصله داشتم. اصلا نگاهم یک جور دیگری بو.د هنوز سقوط نکرده بودم آن روزها. هنوز خیلی چیزها را نمیشناختم. 

دلم نمی خواهد جزئیاتش را بگویم ولی وقتی دیروز در قاب تلویزیون ظاهر شد، دلم لرزید. یک حس بدی داشتم. یک حس جا ماندگی. حسی که میگفت اگر آن روز با آن قطعیت "نه" نمیگفتم الان دنیایم به کل چیز دیگری بود. بهتر یا بدترش را نمیدانم.

 

دو.یک قسمتی بود از هاوس در باره زنی که همه چیز را به یاد میآورد. حافظه اش در حدی قوی بود که یادش میامد ده سال پیش، یکشنبه روزی، صبحانه سوسیس خورده و یک فنجان قهوه هم رویش. 

حافظه ی من از طرفی خیلی خراب است. حرفها کارها و خیلی جزئیات و کلیات دیگر به سرعت از یادم میرود. با اینکه زیاد منطقی نیست ولی حفظیاتم افتضاح است. در حد بی خیال شدن کلی مطلب حفظی در شب امتحان. فقط آنهایی که "یاد" گرفته ام را جواب میدهم. 

فقط به طرز عجیبی تصاویر در ذهنم میمانند. شکل ها، آدرس ها، مسیر ها. اینجوری میشود که من دوست دارم شبها قبل از خواب به یاد آن برکه ی ساکنی بیفتم که دور و برش پر از مرغابی ست. آفتاب دارد نرم و نوک میتابد. باد خنک میرود توی موهایم. از پوست سرم میگذرد. درختها... سایه... آفتاب... آسمان... ابرها...

 

سه.خیلی بد است آدم دلش بیکاری مطلق بخواهد؟آن هم حداقل برای یک سال؟


چهار. در راستای شماره ی سه باید بگویم، همچین هم آسان نیست آدم تصمیم های کبری بگیرد. همین خود من هر پنج دقیقه فکر میکنم که اگر شهریور جوابها بیاید و بچه همه شان؛ نه یکی کم تر نه یکی بیشترشان، ارتودنسی قبول شوند، چه میشود.یعنی من جا بمانم. من که اینقدر اتودنسی دوست دارم ( فکر کن آدمی ارتودنسی دوست داشته باشد!). بعد دوباره یک، دو، سه با خودم مرور میکنم. یکی این که من توان درس خواندم ندارم. آدم باید خودش و ظرفیتهایش را بشناسد. من در حال حاضر "نمیتوانم" درس بخوانم. دومی اینکه آیا من میخواهم دوباره در این شرایط بمانم؟ آیا من فکر میکنم آموزش در بهترین شرایطش (دانشگاه خودمان مثلا)، ارزش 3سال را دارد؟ سومی اینکه اصلا من نمیخواهم اینجا بمانم. نه تنها برای اینکه جامعه ی فلان و بهمان و این حرفها، نه به خاطر انسانهای بزرگ، که برای نوزاد دشمنش شاید... برای"خودم" در این شرایط. که دارم کم میاورم دوباره. که اصلا میخواهم فضای دیگری را تجربه کنم. می خواهم یک بار هم که شده دغدغه هایم چیزهای دیگری باشد. گرچه خیلی چیزها تغییری نخواهد کرد، به درستی میدانم؛ ولی "من" میخواهم دنیای اطرافم را "خودم" دوباره بسازم. حالا گیریم که باید از اینجا فرار کنم و جای دیگری بسازمش!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 13:54  توسط پردیس  |