یک.عکسش را که توی قاب تلویزیون دیدم تعجب کردم. یعنی انتظار نداشتم یک روزی توی تلویزیون ببینمش. بعد انگار آپارات را روشن کرده باشند؛ تصاویر مثل عکس های قدیمی از جلوی چشمانم عبور کردند. چند سال پیش بود. نه خیلی دور نه خیلی نزدیک. ولی من به کل از یادم رفته بود حس آن روزهایم را. خیلی بچه نبودم آن روزها. اما با الانم خیلی فاصله داشتم. اصلا نگاهم یک جور دیگری بو.د هنوز سقوط نکرده بودم آن روزها. هنوز خیلی چیزها را نمیشناختم.
دلم نمی خواهد جزئیاتش را بگویم ولی وقتی دیروز در قاب تلویزیون ظاهر شد، دلم لرزید. یک حس بدی داشتم. یک حس جا ماندگی. حسی که میگفت اگر آن روز با آن قطعیت "نه" نمیگفتم الان دنیایم به کل چیز دیگری بود. بهتر یا بدترش را نمیدانم.
دو.یک قسمتی بود از هاوس در باره زنی که همه چیز را به یاد میآورد. حافظه اش در حدی قوی بود که یادش میامد ده سال پیش، یکشنبه روزی، صبحانه سوسیس خورده و یک فنجان قهوه هم رویش.
حافظه ی من از طرفی خیلی خراب است. حرفها کارها و خیلی جزئیات و کلیات دیگر به سرعت از یادم میرود. با اینکه زیاد منطقی نیست ولی حفظیاتم افتضاح است. در حد بی خیال شدن کلی مطلب حفظی در شب امتحان. فقط آنهایی که "یاد" گرفته ام را جواب میدهم.
فقط به طرز عجیبی تصاویر در ذهنم میمانند. شکل ها، آدرس ها، مسیر ها. اینجوری میشود که من دوست دارم شبها قبل از خواب به یاد آن برکه ی ساکنی بیفتم که دور و برش پر از مرغابی ست. آفتاب دارد نرم و نوک میتابد. باد خنک میرود توی موهایم. از پوست سرم میگذرد. درختها... سایه... آفتاب... آسمان... ابرها...
سه.خیلی بد است آدم دلش بیکاری مطلق بخواهد؟آن هم حداقل برای یک سال؟
چهار. در راستای شماره ی سه باید بگویم، همچین هم آسان نیست آدم تصمیم های کبری بگیرد. همین خود من هر پنج دقیقه فکر میکنم که اگر شهریور جوابها بیاید و بچه همه شان؛ نه یکی کم تر نه یکی بیشترشان، ارتودنسی قبول شوند، چه میشود.یعنی من جا بمانم. من که اینقدر اتودنسی دوست دارم ( فکر کن آدمی ارتودنسی دوست داشته باشد!). بعد دوباره یک، دو، سه با خودم مرور میکنم. یکی این که من توان درس خواندم ندارم. آدم باید خودش و ظرفیتهایش را بشناسد. من در حال حاضر "نمیتوانم" درس بخوانم. دومی اینکه آیا من میخواهم دوباره در این شرایط بمانم؟ آیا من فکر میکنم آموزش در بهترین شرایطش (دانشگاه خودمان مثلا)، ارزش 3سال را دارد؟ سومی اینکه اصلا من نمیخواهم اینجا بمانم. نه تنها برای اینکه جامعه ی فلان و بهمان و این حرفها، نه به خاطر انسانهای بزرگ، که برای نوزاد دشمنش شاید... برای"خودم" در این شرایط. که دارم کم میاورم دوباره. که اصلا میخواهم فضای دیگری را تجربه کنم. می خواهم یک بار هم که شده دغدغه هایم چیزهای دیگری باشد. گرچه خیلی چیزها تغییری نخواهد کرد، به درستی میدانم؛ ولی "من" میخواهم دنیای اطرافم را "خودم" دوباره بسازم. حالا گیریم که باید از اینجا فرار کنم و جای دیگری بسازمش!